بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

157

خلاصة التجارب ( طبع جديد )

را چون غشى افتد و قى به خود آمدن گيرد ، غشى بر طرف شود و اگر خود نيايد ، به پر مرغ و اشباه آن حركت بايد دادن و چيزهاى خوش‌بوى مثل كاه‌گل كهنه كه به گلاب تر كرده باشند و كباب معطر و مشك و گلاب و عرق بيد بر بينى او بايد داشتن و گلاب و آب سرد بر روى و سينه او محكم زدن و پاشيدن و او را راست بازنشانيدن و اندكى كف پاىها و ميان انگشت نر و شهادت او را سخت ماليدن و بوى بنفشه دور دارند كه زيان دارد و بوى ديگر گل‌هاى نيز وى نافع بود و اگر اندكى دواء المشك در جلاب حل كرده به حلق او چكانند مفيد بود ليكن محرور را نشايد و شراب سيب و صندل به دو انسب بود . و رگ‌هايى را كه فصد آن‌ها را در معالجات بزرگ داشته‌اند و عظيم نافع يافته‌اند بر دست‌ها قيفال است و باسليق و اكحل و عرق اسلم كه آن را ابطى گويند و حبل الذراع و اسيلم و بر پاىها مابض است و صافن و عرق النسا . اما قيفال به لغت يونانيان كرانه چيزها را گويند و اين رگ را چون به كرانه ذراع نهاده است بدان موسوم گشته و محل ظهور او جهت فصد نزد مابض مرفق است ميان اعلى ساعد و طرف انسى را كه طرف روى دست است . و مابض در لغت حفره زانو بود و به تعميم بر حفره مرفق نيز اطلاق كنند و در نزديكى او عصب و وتر و عضله و غشا واقع است . در فصد او از گذشتن سر نيش و رسيدن به كرانه آن‌ها خطر عظيم بود ؛ چه از آن كزاز سخت پديد آيد و اين حال چون از رسيدن نيش به عضله افتد خلاصى از آن به بريدن ميانگاه عضله از پهنا به دو نيم توان يافتن ، ليكن حركت دست بدين فعل باطل گردد . بدين سبب احتياط آن است كه مورب يا از پهنا زنند و ربوده يعنى معلق . و اما باسليق به لغت يونان پادشاه بزرگ را گويند و اين رگ را چون پيوستگى به اندام‌هاى شريف كه سلطان بدنند مثل دل و جگر و دماغ واقع است بدان موسوم گشته . و محل ظهور او جهت فصد بر مابض مرفق است مايل از وسط طرف انسى ساعد به طرف شيب . و در شيب باسليق با وجود غشا و عصب و عضله شريان نيز هست و بعضى را از هر دو سوى آن شريان بود . و در فصد آن خطر رسيدن سر نيش به آن‌ها بود و از اين جهت او را به يك‌سوى بايد بردن از انگشت و ربوده زدن و چون مورب و يا از پهنا زنند باد كمتر گيرد و آنچه از هر دو طرف او شريان بود نشايد زدن . و بسيار بود كه چون باسليق را ببندند بر آن گره‌ها پديد آيد چون عدس و نخود و باشد كه از شريانى بود كه در شيب آن است ، آن را ببايد گشادن و دست ماليدن تا همواره شود و بازبستن و اگر ديگر بر آن همچنان پديد آيد ، دست از فصد آن ببايد داشتن و هر رگى كه چنين بود فصد نشايد كردن كه آن گره‌ها مستحكم گردد و باشد كه در تن نيز جاى خالى پديد آيد . و اما اكحل را از كحل آؤس گرفته‌اند و كحل آؤس به لغت يونان چيزهاى آميخته را گويند كه چون از شق قيفال و باسليق مركب شده بدان موسوم گشته . و محل ظهور او جهت فصد ميان اين هر دو بود و در زير او عصب باشد و بعضى را بر هر دو طرف آن عصب باشد و بعضى را بر روى او عصب بود و اين قسم را فصد نشايد كردن و در باقى احتياط عظيم بايد كردن تا سر نيش به غشاى عصب نرسد و به طولى و ربوده بايد زدن . و در فصد اين هر سه رگ بند بر بازو به چهار انگشت